تبليغاتX
باغ بی برگ

باغ بی برگ

شروع مجدد!

به نام دوست

چیزی غریب یکسال و نیمی هست اینجا سوت و کور است!آرام و بی سر وصدا!اما خوب اینگونه نمی شود!

دستی به سر و روی اینجا باید کشید!اما اینبار نه با شعر و متون ادبی و احساسی.اینجا خلوت گاه من بوده و هست!پس از این پس اینجا دوباره خلوت گاه من میشود!اما اینبار هرچه بذهنم برسد مینویسم!بدون خود سانسوری!اولویت این تارنگار مطالبی است که روزانه درگیرشان می شوم!

از مطالبی اجتماعی و سیاسی گرفته تا مسائل فرهنگی!

پس منتظر باشید!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 9:48  توسط پیمان  | 

سلام به همه دوستان

حالتون چطوره؟ خوبید خوشید تعطیلات خوش می گذره؟

برای ما که تا اینجا بد نبوده اما خیلیم طلایی نبوده.به هر حال.اومدم اینجا یه خبر فوری بدم البته شاید زیاد هم مهم نباشه اما واسه اونایی که گاهی یه سری به وبلاگ ما می زنند یا می زدنند بگم که آدرس این وبلاگ عوض شد و از اینجا به یه جای دیگه نقل مکان می کنم.میدونم شاید کار عجیبی باشه اما تنها دلیلش اینه که از اینجا و از اسم اینجا یکمی خسته شده بودم. حالا به هر حال آدرس و اسم وبلاگ جدید رو میذارم خواهش می کنم هر کدوم از دوستان که به وبلاگ جدیدم اومدند تو نظرات وبلاگ جدید ذکر کنند که کدوم وبلاگ بهتر بود.

آدرس وبلاگ جدید من :

 http://neastan.blogfa.com/

دستنوشته های یک نیمچه انسان

قربان همه شما دوستان

نیمچه انسان

دوست همیشگیتان

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 9:39  توسط پیمان  | 

زندگی

سلام

عید همه مبارک

گفته بودم تغییر

این هم اولین پست امید وارم خوشتون بیاد

 

زندگی را با تو

می کشانم بر تابلوی نقاشی

تا ببینند که چه زیباست گلی

که به روز جان آمدن عشق

یادگاری بود از تو به من

اما ، اما

به خدا سوگند

زندگی را بی تو

می کشانم بر دار

تا بدانند همه

که چه سخت است بی تو

جمع کردن گلبرگهای آن گل سرخ

که پژمرد در آن لحظه که رفتی بی قید

به حدا چون گل سرخ

پرپرم کردی ، جان ، با رفتن خود

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 22:11  توسط پیمان  | 

سلام و خدا حافظی

خدا حافظ

این هم آخرینش

تمام شد

اسباب و اثاثیه هم را جمع کرده ام

بلیتم برای چند ساعت دیگر است

امشب می روم

با قطار زمان با سرعت ثانیه

برای همیشه

                       *                       *                       *

سلام

این هم اولینش

آغاز شد

چه بویی می آید

بوی تازگی و نشاط

کوله بارم پشت در است

بیا بیا کمکم کن

برایت سوغات آورده ام

 

 

سلام به همه دوستان

نمی دونم نسبت به بخش اول پست چه حسی دارید‌‌‌ - اما احساس می کنم رمانی برای تفکر به تضاد بین رفتن و آمدن نیست.می دانم رفتن ناراحت کننده و آمدن نوید بخش است و در مورد تحویل سال هر دو فرح بخشند - اما چه حد می توان آمئدن بهار را جدی گرفت؟!

راستش تصمیم گرفتم کمی تغییر کنم

کمی بهتر بشم - کمی سبز تر - کمی با طراوت تر

شاید آنهایی که مرا از این پس می بینند این تغییرات را بیشتر حس کنند

اما به رسم ادب چند آرزوی کوتاه برای همه:

۱-آزروی سلامتی برای همه مردم دنیا

۲-آرزوی سالی پر از نشاط و شادابی برای همه

۳-آرزوی پیشرفت برای همه شما در همه سطوح و درجات رندگیتون

۴-آرزوی ایرانی آیاد-آراد و مملو از عدالت

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 23:59  توسط پیمان  | 

تقدیمی

 سلام

این یکی مونده به آخرین پست این وبلاگ در سال ۱۳۸۸

این پست تقدیمی من به یه دوست خیلی خیلی خوبمه به اسم مینا

البته با اجازه خودش

 

من می روم

کوله بار خاطره ام بر دوش

تا آخر نقطه سپید شب

با من بیا

بیا که دلم گاهی

به گرمای دستانت نیار دارد

با من بیا به خدا مه دلم را گرفته است

با من بیا به خدا که دلم

دریای چشمانت را گم می کند گاهی

با من بیا قدم به قدم

تنگ است دلم

گرفته رین همه طغیان تنهایی

آری نشسته جغدی به شاخه

حق حق کنان سکوت مرا می شکند

با من بیا

شاید به هوای تو

من را برهاند از حق بر گردنم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 5:18  توسط پیمان  | 

اسکناس 10 تومانی

در جستجوی خاطره ای فراموش

زیر کاجهای خیابان بچگی

کنکاش می کنم

گرد و غبار سالهای خاکستری عمرم را

اما فقط همین یک کاغذ پاره را یافتم

یادم نمی رود هرگز

تک امضای یادگاریت را روی این کاغذ پاره 10 تومنی

امضای تعهد بودنت

شاید رفتنت به خاطر 10 تومانی بود

نه؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 23:55  توسط پیمان  | 

من و نماز و سنگ هایم

با دستهاییی نیمه جان

که متبرکند به خون

رو به آسمان نماز می خوانم

و در ستایش خدایی که در بودنش مشکوکم

شب شده است

 بر می خیزم به عادت شبانه ام

به کاج پیر سر کوچه می رسم

مشتی سنگ بر می دارم

بارهم صدای کلاغ پیر

سنگ اول خانه کلاغ را نشانه می رود

و حالا کلاغ روی زمین جان می کند

به تیر های چراغ برق محله پایین می رسم

دلم برای تیرها می سوزد

برای تیرهای خاموش

سنگ به تیر چراغ

و صدای لدت بخش شکست

و بارهم .  . .

آن نور قرمز رنگ کذایی فراری ام می دهد

بر می گردم به کوچه

وصوی خون با کلاغ پیر

این بار نماز صبح

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 22:53  توسط پیمان  | 

شهر خاموش

در این شهر تاریک گمانم این بود که تنهایم

حالا چراغها روشن است و من سایه ای بیش نیستم

اما تنها ، از کنار همه می گذرم با خنده ای از رضایت برلبانم

حالا می فهمم مرز جنون و دیوانگی تا کجا به هم نزدیک است

و من تا دورها در فاصله غرقم

حالا فقط گوشه ای از این شهر را دارم

با دنیای بزرگی از دیگرانی که یا مجنوند و یا دیوانه

و همه مرا ریشخند می کنند

حالا کنار پنجره با شیشه های بسته

در حسرت استشمام عطر بارانیست که در آنسوی شیشه می برد

و غرق تماشای بچه گنجشکهایی است

که مادرشان پرواز یادشان نداده است

و یا آنقدر کودنند که پرواز نیاموخته اند

و غافل از اینکه شاید صیاد زرنگ تر از هر پرنده ایست

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 18:30  توسط پیمان  | 

شهر

این شهر شلوغ است

حتی شلوغ تر از هر منی است

اما چه سود ،

  وقتی تمام کوچه هایش

یا بن بست است یا ممنوع

این شهر شلوغ است

اما دریغ

اینجا تمام سایه ها بی سرند و کش دار

این شهر پر از لبست

اما سکوت تنها حرف و سرود مردمان است

بغض در گلو تنها تنها نغمه جاری بر لبان ما

این شهر پر از کفش است

اما بند های کفشهایمان هریک به دیگری بسته است

آری این شهر پر از دریغ و شاید و ولی است

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 14:21  توسط پیمان  | 

دوستت می دارم

آسمان چه آبی باشد

چه نیلی

من تورا دوست می دارم

قسم به خورشید مهریان یا

سوگند به ابرهای گرفته

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 22:18  توسط پیمان  | 

از این ستون به آن ستون

از این ستون به آن ستون

فقط کاشی های سپیدی است که باید بشماری

صدای گامهاییست که پژواکشان را

در سکوت خانه خالی و در تنهاییت ، فریاد می کنند

و باید از سکوت شکسته شده ترسید

از این سکوت تا سکوت بعد

هزار فریاد خفته است

گاهی سیاه و گاهی سپید

که باید با چشم های بسته  فراموش شوند

که مبادا سکوت دیگران به آتش کشیده شود

از این عکس تا قاب عکس خالی دیگر

هزار خاطره نهفته است

هزار نقطه زرد و سرخ

که می شد بی رنگ باشند ولی پر رنگ

از این تولد تا مولود بعد

هزار زندگی و مرگ خفته است

که باید بیدارشان کنی

و از این مرگ تا مرگ

هزاران خانه کوچک تنهایی

که فقط باید تنهاییت را در سکوت آنها فریاد کنی

آواز کنی ، آنهم با شور

و آنهم با سازی شکسته ، که ناکوک می نوازد

و از این عشق تا هجران

فقط باید سکوت را تجربه کنی

و از این زن تا زندگی

سکوت مجربت را فریاد کنی

 و بگویی 

آهای ، آه

آهت را با گرما فریاد کنی

و بگذار آینه اتاق تنهاییت را کدر کند

تا تصویر خودت را ازیاد ببری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 22:31  توسط پیمان  | 

یادگاری

با دست های بسته

با یک دل شکسته

با پاهای خسته می آیم

با چشم های خیس و سرخ

از یک سفر دور می آیم

این بار می ایم که یمانم

با یقین بی هیچ شرطی

با خستگی سرشار از رفتن و آمدن

با امید به نگاه و دست های گرم تو

با یک دل پر از شوق

با یک دل پر از دلتنگی

برای آسمان آبی بی ایر این حوالی

که از چشم های تو لبریز است

برای کوههایی که یاد می اورند مرا

تمام استواری دستها و گامهایت را

و دریایی که حس بخششت را

با آن دست های گرم به یادم می آورد

حالا می بینی !

این همه دلیل برای بازگشت دارم

دیگر دستانم خالی نیست

اما فقط شنیده ام

قفل خانه را عوض کرده ای

گمان کنم امروز زنگ خانه را به رسم همیشه

چند باره خواهم زد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 16:9  توسط پیمان  | 

در اين شبها

در اين شبها كه يخ مي بندد از سرما

نارسيده باران ها برزمين خشك ما

و فرياد ها بر لب مي خشكد

همچو برگهاي سبز خشكيده بر شاخساران در بهاران

سكوت بادها ماند به آواز زنجيران به پاي نو اسيران

بر زمين خشك بي باران

مي آزارد اما گوش هاي اين خدايان را

به خواب اي كودك امروز ، آرام

كه اينجا جاي باران سنگ مي بارد

امن و بيداد مي بارد بر سر ِما

كه اينجا ، براي يك سكوت خشك و خالي

قفس حكم است و تنهايي

*          *          *

كه امروز زرد رنگ پيروزي است

و روزي آسمان مه گرفته باز خوهد شد

و از پشت تمام اين ابرهاي دل گرفته

دوباره با عشق مي تازد به اين خاكساران

مهر ِ اميد

گوش كن

نداهايي ز فردا مي رسد بر گوش

سحر مي آيد اما روزگاري

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 21:10  توسط پیمان  | 

بدرود با درود

با هزار قصه خواندمت

تو ناشنيده رفتي

خالا بهاراني رفته است و برگ ريزاني در پيش

آهسته مي روم با سيگاري بر لب

زير ترنم باران پاييز

خشخش برگها مي دهد آزارم

صداي اهنگ در گوشم همگان را مي ازارد

و من غرق در روياهاي سياهم ،

، بي اعتنا ،

به دكمه هاي باز پيراهن و بوق ماشين هاو نگاه عابران

و بند كفشهايم كه از هر از گاهي زير كفشهايم مي ماند

و مرا تا ورز زميني شدن مي برند

و هنوز در ميان صداي فرهاد

كه بلند تر از هميشه مي خواند

"شنبه روز بدي بود"

            تا

                        " جمعه حرف تازه اي برام نداشت "

فقط صداي خنده هاي تورا مي شنوم

كه انگار صد سال بود

نخنديده بودي

و من با خنده ات پرواز مي كردم

اما حالا ، نفس هم سنگين است

همين قدم و زمين هم زياد است

آنروزها تو بودي و قدم هاي يكسان

حالا قدمها هر كدام به يك اندازه و بي اندازه

بگذريم

همانگونه كه از آن سالها گذشتيم

باز هم به راه خود

بدرود با درود

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 10:16  توسط پیمان  | 

تن هایی

تو که نیستی

 

                     فقط تنهایم

 

با توکه هستم

 

                                  از تنهایی می ترسم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 23:11  توسط پیمان  | 

گرگ و میش

گرگ و ميش بود

خورشيد آرام آرام بالا مي آمد

و من در گرماي مصنوعي اجاق كهنه

كه بوي كنده بد سوز ميداد

درجدالهاي آخر خود  با روز  بودم

چشمهايم مي سوخت ، چشمهايي كه هنوز خيس بود

چشمهاي كه هنوز باور نمي كرد

بوي دود ، آسمان آبي ف اتاق خالي، بدون بوي تو

آه ، كه چقدر سخت است

تحمل اين همه حس ّ بد

حتي تكه ابري هم در اين زمينه آبي نيست

ديگر صبح شده است

قاب عكس برگشته ف با يك عكس نصفه !

همه خاطرات نصفه

دارد مي سوزد در ميان صعله زرد و نارنجي اجاق

باز هم از نو ؟!

قصه ي زنگ ساعت و آب سرد و مسواك و دندان و صورت؟

باز هم ...

زندگي

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 23:23  توسط پیمان  | 

همچو دیروز است انگار

این دمی که گذشت

اشکها بر گونه می رفت

ماه در آسمان انگار

زیادی و سنگین بود رود آرام بود و کوچه تاریک

حتی صدایی هم از نگاهمان نمی آمد

و تنها سکوت می باری از لبهای تو

و صدای گامهای تو که دور میشد

با سایه ای کشدار

انگار دل سایه ات جایی در بند بود

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 1:0  توسط پیمان  | 

چه بگویم؟

و به نام تو

در شبي سرد ، در ميان برگهاي رنگي

خش خش كنان راه مي روم

در ميان چشم هايي كه فقط مرا مي بينند

با سري رو به زمين و قدمهايي نا همگن

با چشمهايي نيمه باز

مي شمارم ،

شمار برگهايي تفكيك شده پاييزي را

كه چگونه هنوز برگهايي حق حيات دارند و

عده اي زير پا جان مي دهند؟!

من نمي دانم كه اين عابران چگونه

با لذتي سرشار

به صداي جان سپردن برگها گوش مي كنند؟!

و دلم سخت گرفته ست از اين –

ابرهاييكه پوشانده اند چهره مهتاب مرا

و آسمان غرق غرق در نور چراعهاييست ، مصنوعي

من در اين دور تسلسل نمي دانم – گم كرده ام

نقطه شروعم را ، و خسته از اين تسلسل بيهوده

در انزواي ذهنم در جست و جوي نقطه پايان

اما ، به هر دم

با هر ثانيه ، اين ساعت شماته دار زندگي

اين دايره ، بر وسعتش مي افزايد و من خودرا

دورتر از هرچه هست مي بينم

اما چه سود ،

همواره در مرز مشترك هيچ ها و همه

قدم زدن؟!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 20:46  توسط پیمان  | 

تکرار

من از روشنايي روزي حرف مي زنم

كه برف هاي سپيد از آسمان تيره و تار مي بارند

و فرياد سكوت بر لبهاي باز خشكيده مانده بود

همچون يك لبخند ماسيده بر لبان يك مجسمه

و زمان باز ايستاده بود

از رفتن و چرخش

و گونه ها خيس از شوق چشم هاي سرخ

راه را بر اشك باز مي كردند

اما اشك  سر از پا نمي شناخت

آري

من از زماني مي گويم

كه عقربه هاي ساعت به مركز یک عمر  زندگي بي خاطره

مي گردند و دايره مي كشند

تا كاملترين شكل هندسي را در ذهن تداعي كنند

تا نقص هاي زندگي خود را ، به رخ ما نكشند

و هنوزهم ، آينه از وادادن اين همه نقش تكراري

بر ديوار سياه پوش خاطره ها

            آ‍زرده است.

اما هنوز از عمرش باقي است و

باز هم قصه اجبار

            *          *          *

خورشيد ساكت مانده است

  پشت اين ابرهاي سرد و يكدست

            كه در اوج سياهي سپيد مي بارند

و زمين در اوج گرما ، سرد وکرخت

انگار همه چيز حتي زمان  يخ بسته است

 و چشمهاي تيريمان نگاهشان را

  تنها به يك نقطه

در انتهاي شبهاي بي فردا

      گره زده اند .

چه فايده از آمدن فردا

وقتي ديروزي پشت سرت نيست؟!

وقتي ماهي نيست تا در آن

خورشيد را ببيني

كه شايد گرماي نچندان تند خرداد را

در شبهاي سرد آذر احساس كني

بايد تنها، تن ها را به همان آينه دل خوش كرد

بايد به غرايز تن داد

تا در قابي

كه نامش را زندگي گذارده اند

براي خودت جايي بيابي

تا شايد آينه

تصوير پر تكرار تورا در عمق بي عمقي زمان ثبت كند

و اين چيزي جز يك قانون ساده نيست !‌!‌!

تكرار . . تكرار . . . تكرار . . .!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 17:51  توسط پیمان  | 

زندگي با طعم عشق

آره قبول.من هم مثل تو.مي دونم سخت.مي دونم پر از رنجه.مي دونم پر از سختيه.آره واقعا مي تونه يك عذاب مداوم باشه و يا مثل يك سر درد مداوم آزار دهنده.اما گاهي ميشه يك دياسپام انداخت بالا و كمي اروم شد.ها؟ آيا واقعا اينطور نيست؟!آره واقعا دياسپامي واسه اين زندگي(رنج مداوم) هست؟ به نظر من هست.البته اين كاملا شخصي است.اره گاهي يك چيز ساده به اسم دوست داشتن مي تونه حكم يك دياسپام باشه حد اقل براي چند صبايي آرومت كنه.اما براي يك ادم تشنه حتي يك جرعه آب هم غنيمته.نه؟! البته به شرطي كه اونقدر اين دوست داشتنه جدي نباشه كه خودش يك معضل بشه و نه تنها آرومت نكنه بلكه خودش درد بي خوابي هم بياره.

پس دوست داشته باشيم بي بهانه اما نه خيلي جدي.

 

مي توان شيرين كرد

قهوه تلخ زندگي را

با اندكي چاشني عشق

فقط بايد پاييد

حد اين چاشني را

كه اگر از حد بگذشت

ديگر دارويي برايش نيست

جز مرگ!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 21:55  توسط پیمان  | 

یادی از قیصر

تا بود سر به زير تر از آبشار بود

قيصر كه سربلند تر از كوهسار بود

آفتاده مثل ريگ ته جوي مي نمود

آن ايستاده شعر كه خود قله دار بود

از رود سد شده به تحمل صبور تر

اما دليل زمزه جويبار بود

قيصر؟ نه! درد.درد؟ نه! قيصر-خداي من

تا مرگ هم به دوستي اش پايدار بود

 معيار نا شكافته اش زخم بسته اي است

او بغض بي عياري اين روزگار بود

تنها شبانه مي شد از او باج جان گرفت

صبح از گشاده رويي او شرمسار بود

                        ***

اندوه فراتر از اين هاي هاي ماست

او شعر بود و همهمه ما شعار بود

 شعر بالا از محمد علي بهمني در سوك قيصر امين پور بود.شاعري كه من بي بهانه دوستش داشتم دارم و خواهم داشت.شاعري كه مصداقهاي بي بديلي از اشعارش را در احساساتم مي بينم.چه سخت و محزون است يك شاعر را فقط با چند خط و كلام گرامي بداريم.

براي رسيدن ، چه راهي بريدم

در آغلز رفتن به پايان رسيدم

به ايين دل سر سپردم دمادم

به يك عمر بي وقفه در خون تپيدم

به هر كس كه دل باختم، داغ ديدم

به هرجا كه گل كاشتم ، خار چيدم

من از خير اين ناخدايان گذشتم

خدايي براي خودم آفريدم

به چشمم بد مردمان عين خوبي است

كه من هر چه ديدم ، ز چشم تو ديدم

دهانم شد از بوي نام تو لبريز

به هر كس كه گل گفتم و گل شنيدم

قيصر امين پور

روحش شاد

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 19:41  توسط پیمان  | 

آسمان

آسمان ، ديگر تورا ابر بهاري نيست

آسمان ، ديگر تورا برگ و باري نيست

آسمان ، بلبلان ديگر در آغوشت نمي خوانند

آسمان ، ديگر تورا مهز و ماهي نيست

آسمان ، ديگر نمي شايد رنگ دريا بودنت

آسمان ديگر نمي شايد كه چشمك هاي زيباي ستاره

در ميان آن دل سنگي ، بتابد بر زمين

آسمان ، ديگر زمين را هيچ حرفش با تو نيست

آسمان ، بايد روي از اين ديار

آسمان اينجا كسي چشمم به تو دوخته نيست

آسمان ، تنها بدان چشمهاي من از فراغت

نم خواهند كشيد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 10:57  توسط پیمان  | 

بهار و خزان

از یک بهار و هزار آرزو گذشته ایم

با یک خزان و دو صد خاطره نشسته ایم

اکنون که دلخوشیم به رگبار ابرهای خزان زده

 در دوری غروب خورشید بهاری گریانیم

تنها بهانه ایست برای اجابت این اجبار

این رنگهای سرخ و زرد در این غروب چشمگیر

حالا هزار خاطره در دل داریم و هزار داغ در سینه

از ترس این باد سرد آذر گون همه پنهانیم

می کِشیم رنج را ٰ می کْشیم اشک را ا

ز دیده چه انتظار باید

دیگر پس از این همه سال بارش بی ابر

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 10:53  توسط پیمان  | 

درود

حالت خوبه؟ خیلی وقته خبری ازت نیست.فکر منم از آخرین باری که دیدمت یه ۲ سالی گذشته.نمی دونم الان کجایی یا چی کار می کنی! اما اومدم بگم دلم خیلی برات تنگ شده.الان یه چند روزی هست که دائما تو فکرتم.خیلی دنبالت می گردم که ژیدات کنم و باهم بشینیم یادی بکنیم از قدیما.آخ که چه صفایی داشت.یه ماشین برقی کنترلی همه روزمون رو سر می کرد اما حالا راستکیشم کارمون رو را نمیندازه.آره پیمان جون.خلاصه کلام اینکه دلم برات اندازه یه سر سوزن شده.راستی بچه ها اگه کسی از پیمان خبری داشت بی زحمت خبرم کنه.یه مژدگونی حسابی پیش من داره.

از یاد بهار نگو که این دل تنگ است

از دوری گل چو بلبلان در رنج است

یکبار نشد بهار دست خود رو بکند

دستی بکشد به این دلی که  بی صبر است

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 14:29  توسط پیمان  | 

زمین و عشق

گاه می پندارم

که زمین ، این خاک ، چه قدر خوشبخت است

هم چون کوه سخت و استوار

هم چون دریا زلال و بی انتها

هم چون دشت سبز و شاداب

هم چون کویر آرام و تنها

باد را دارد ، تا نوازشش کند

خورشید را دارد ، تا گرمش کند

بارانی هست ، تا طعم عشق به او بچشاند

ماهتابی هست تا سفره دلش را باز کند

و چشم از زیبایی اش بر ندارد

جهانی دارد که سر به آغوشش بگذارد

آری یک زمین و این همه خوشبختی

دلت نمی خواهد زمین باشی ؟

ای زمینی!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 19:13  توسط پیمان  | 

آسمان را بارها

با ابرهایی تیره تر از این

                     دیده ام

    اما بگو

            ای برگ!

در افق این ابر شبگیران ،

کاین چنین دلگیر و بارانی است

پاره اندوه کدامین یار زندانی است؟!

دکتر شفیعی کدکنی

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 13:12  توسط پیمان  | 

ارغوان

 

ارغوان ! شاخه همخون جدا مانده من

آسمان تو چه رنگ است امروز؟

آفتابی است هوا ؟

یا گرفته است هوا؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است

آسمانی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

آنچه می بینم دیوار است

آه ، این سخت سیاه

آنچنان نزدیک است

که چو برمی کشم از سینه نفس

نفسم را برمی گرداند

ره چنان چنان بسته که پرواز نگه

در همین یک قدمی می ماند.

کورسویی ز چراغی رنجور

قصه پرداز شب ظلمانی ست

نفسم می گیرد

که هوا هم اینجا زندانی ست.

هرچه با من اینجاست

رنگ رخ باخنه است

آفتابی هرگز

گوشه چشمی هم

بر فراموشی این دخمه نینداخته است.

اندرین گوشه خاموش فراموش شده

کز دم سردش هر شمعی خاموش شده

یاد رنگینی در خاطر من

گریه می انگیزد:

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می گرید

چون دل من که چنین خون آلود

هر دم از دیده فرو می ریزد.

ارغوان !

این چه رازی ست که هربار بهار

با عزای دل ما می آید

که زمین هرسال از خون پرستو ها رنگین است

وین چنین بر جگر سوختگان

داغ بر داغ می افزاید.

ارغوان ، پنجره خونین زمین !

دامن صبح بگیر

وز سواران خرامنده خورشید بپرس

کی براین دره غم می گذرند.

ارغوان ، خوشه خون !

بامدادان که کبوترها

بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند

جان گل رنگ مرا

بر سر دست بگیر

به تماشا گه پرواز ببر

آه ، بشتاب که همپروازان

نگران غم همپروازند.

ارغوان ، بیرق گلگون بهار !

تو برافراشته باش

شعر خونبار منی

یاد رنگین رفیقانم را

بر زبان داشته باش.

تو بخوان نغمه نا خوانده من

ارغوان ، شاخه همخون جدامانده من!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 22:13  توسط پیمان  | 

سلام دوستان

به علت اینکه بلگفا مرتبا دچار اختلال نا خواسته می شود ترجیح دادم مه وبلاگ دیگری به همین نام در

پزشین بلاگ بسازم.البته اینجا هم هست.و در صورت سالم بودن بلاگفا هر ۲ وبلاگ به هم به روز خواهند شد.

اما خوب بودن یک وبلاگ دیگر ضرر که ندارد.البته شاید گاهی مواقع آن وبلاگ مطالبی داشته باشد که در این وبلاگ موجود نیست.

ممنون.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 23:59  توسط پیمان  | 

اسمی براش ندارم شاید شک

پنجره ها من شما را به تماشا می طلبم

سنگ ها ، سنگ ها

من شما را به شکست شیشه های مه گرفته

در سکوت سخت غمگین دلم می طلبم

دست ها ، دست ها

من شما را به سایش

زیر چتر این دی ماه سرد

از برای رفع سرمای دلم می طلبم

آه چشم های تیره ، ای چشم ها

من شما را به تماشای این بخت سیاه

زیر چتر آسمان ابری این روزگار تلخ

می طلبم

آه ای احساس سرد

من تورا می طلبم

تا دوباره زندگانی را با شوق

از سر خطّ سپید کودکی آغاز کنم

و به خوانم این بار

هر چه از رنگ سپید نقش بسته است بر این

کهنه دیوار زمان

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 19:59  توسط پیمان  | 

عشق و ظلم

آيا مي شود پرواز کبور هارا 
با ناز
در اوج هم آغوشي
از لب ديوار پراند؟
اين چه ظلميست که رواست؟
يا که پروانه 
ين مظهر عشق 
روي يک شعله سوزان نياز
سخت گداخت
اسم اين را مي توان آيا عشق گذاشت؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 18:57  توسط پیمان  |