تبليغاتX
باغ بی برگ


باغ بی برگ

من از روشنايي روزي حرف مي زنم

كه برف هاي سپيد از آسمان تيره و تار مي بارند

و فرياد سكوت بر لبهاي باز خشكيده مانده بود

همچون يك لبخند ماسيده بر لبان يك مجسمه

و زمان باز ايستاده بود

از رفتن و چرخش

و گونه ها خيس از شوق چشم هاي سرخ

راه را بر اشك باز مي كردند

اما اشك  سر از پا نمي شناخت

آري

من از زماني مي گويم

كه عقربه هاي ساعت به مركز یک عمر  زندگي بي خاطره

مي گردند و دايره مي كشند

تا كاملترين شكل هندسي را در ذهن تداعي كنند

تا نقص هاي زندگي خود را ، به رخ ما نكشند

و هنوزهم ، آينه از وادادن اين همه نقش تكراري

بر ديوار سياه پوش خاطره ها

            آ‍زرده است.

اما هنوز از عمرش باقي است و

باز هم قصه اجبار

            *          *          *

خورشيد ساكت مانده است

  پشت اين ابرهاي سرد و يكدست

            كه در اوج سياهي سپيد مي بارند

و زمين در اوج گرما ، سرد وکرخت

انگار همه چيز حتي زمان  يخ بسته است

 و چشمهاي تيريمان نگاهشان را

  تنها به يك نقطه

در انتهاي شبهاي بي فردا

      گره زده اند .

چه فايده از آمدن فردا

وقتي ديروزي پشت سرت نيست؟!

وقتي ماهي نيست تا در آن

خورشيد را ببيني

كه شايد گرماي نچندان تند خرداد را

در شبهاي سرد آذر احساس كني

بايد تنها، تن ها را به همان آينه دل خوش كرد

بايد به غرايز تن داد

تا در قابي

كه نامش را زندگي گذارده اند

براي خودت جايي بيابي

تا شايد آينه

تصوير پر تكرار تورا در عمق بي عمقي زمان ثبت كند

و اين چيزي جز يك قانون ساده نيست !‌!‌!

تكرار . . تكرار . . . تكرار . . .!!!

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 17:51 توسط پیمان| |

آره قبول.من هم مثل تو.مي دونم سخت.مي دونم پر از رنجه.مي دونم پر از سختيه.آره واقعا مي تونه يك عذاب مداوم باشه و يا مثل يك سر درد مداوم آزار دهنده.اما گاهي ميشه يك دياسپام انداخت بالا و كمي اروم شد.ها؟ آيا واقعا اينطور نيست؟!آره واقعا دياسپامي واسه اين زندگي(رنج مداوم) هست؟ به نظر من هست.البته اين كاملا شخصي است.اره گاهي يك چيز ساده به اسم دوست داشتن مي تونه حكم يك دياسپام باشه حد اقل براي چند صبايي آرومت كنه.اما براي يك ادم تشنه حتي يك جرعه آب هم غنيمته.نه؟! البته به شرطي كه اونقدر اين دوست داشتنه جدي نباشه كه خودش يك معضل بشه و نه تنها آرومت نكنه بلكه خودش درد بي خوابي هم بياره.

پس دوست داشته باشيم بي بهانه اما نه خيلي جدي.

 

مي توان شيرين كرد

قهوه تلخ زندگي را

با اندكي چاشني عشق

فقط بايد پاييد

حد اين چاشني را

كه اگر از حد بگذشت

ديگر دارويي برايش نيست

جز مرگ!

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 21:55 توسط پیمان| |

تا بود سر به زير تر از آبشار بود

قيصر كه سربلند تر از كوهسار بود

آفتاده مثل ريگ ته جوي مي نمود

آن ايستاده شعر كه خود قله دار بود

از رود سد شده به تحمل صبور تر

اما دليل زمزه جويبار بود

قيصر؟ نه! درد.درد؟ نه! قيصر-خداي من

تا مرگ هم به دوستي اش پايدار بود

 معيار نا شكافته اش زخم بسته اي است

او بغض بي عياري اين روزگار بود

تنها شبانه مي شد از او باج جان گرفت

صبح از گشاده رويي او شرمسار بود

                        ***

اندوه فراتر از اين هاي هاي ماست

او شعر بود و همهمه ما شعار بود

 شعر بالا از محمد علي بهمني در سوك قيصر امين پور بود.شاعري كه من بي بهانه دوستش داشتم دارم و خواهم داشت.شاعري كه مصداقهاي بي بديلي از اشعارش را در احساساتم مي بينم.چه سخت و محزون است يك شاعر را فقط با چند خط و كلام گرامي بداريم.

براي رسيدن ، چه راهي بريدم

در آغلز رفتن به پايان رسيدم

به ايين دل سر سپردم دمادم

به يك عمر بي وقفه در خون تپيدم

به هر كس كه دل باختم، داغ ديدم

به هرجا كه گل كاشتم ، خار چيدم

من از خير اين ناخدايان گذشتم

خدايي براي خودم آفريدم

به چشمم بد مردمان عين خوبي است

كه من هر چه ديدم ، ز چشم تو ديدم

دهانم شد از بوي نام تو لبريز

به هر كس كه گل گفتم و گل شنيدم

قيصر امين پور

روحش شاد

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 19:41 توسط پیمان| |

آسمان ، ديگر تورا ابر بهاري نيست

آسمان ، ديگر تورا برگ و باري نيست

آسمان ، بلبلان ديگر در آغوشت نمي خوانند

آسمان ، ديگر تورا مهز و ماهي نيست

آسمان ، ديگر نمي شايد رنگ دريا بودنت

آسمان ديگر نمي شايد كه چشمك هاي زيباي ستاره

در ميان آن دل سنگي ، بتابد بر زمين

آسمان ، ديگر زمين را هيچ حرفش با تو نيست

آسمان ، بايد روي از اين ديار

آسمان اينجا كسي چشمم به تو دوخته نيست

آسمان ، تنها بدان چشمهاي من از فراغت

نم خواهند كشيد

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 10:57 توسط پیمان| |

از یک بهار و هزار آرزو گذشته ایم

با یک خزان و دو صد خاطره نشسته ایم

اکنون که دلخوشیم به رگبار ابرهای خزان زده

 در دوری غروب خورشید بهاری گریانیم

تنها بهانه ایست برای اجابت این اجبار

این رنگهای سرخ و زرد در این غروب چشمگیر

حالا هزار خاطره در دل داریم و هزار داغ در سینه

از ترس این باد سرد آذر گون همه پنهانیم

می کِشیم رنج را ٰ می کْشیم اشک را ا

ز دیده چه انتظار باید

دیگر پس از این همه سال بارش بی ابر

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 10:53 توسط پیمان| |

درود

حالت خوبه؟ خیلی وقته خبری ازت نیست.فکر منم از آخرین باری که دیدمت یه ۲ سالی گذشته.نمی دونم الان کجایی یا چی کار می کنی! اما اومدم بگم دلم خیلی برات تنگ شده.الان یه چند روزی هست که دائما تو فکرتم.خیلی دنبالت می گردم که ژیدات کنم و باهم بشینیم یادی بکنیم از قدیما.آخ که چه صفایی داشت.یه ماشین برقی کنترلی همه روزمون رو سر می کرد اما حالا راستکیشم کارمون رو را نمیندازه.آره پیمان جون.خلاصه کلام اینکه دلم برات اندازه یه سر سوزن شده.راستی بچه ها اگه کسی از پیمان خبری داشت بی زحمت خبرم کنه.یه مژدگونی حسابی پیش من داره.

از یاد بهار نگو که این دل تنگ است

از دوری گل چو بلبلان در رنج است

یکبار نشد بهار دست خود رو بکند

دستی بکشد به این دلی که  بی صبر است

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 14:29 توسط پیمان| |

گاه می پندارم

که زمین ، این خاک ، چه قدر خوشبخت است

هم چون کوه سخت و استوار

هم چون دریا زلال و بی انتها

هم چون دشت سبز و شاداب

هم چون کویر آرام و تنها

باد را دارد ، تا نوازشش کند

خورشید را دارد ، تا گرمش کند

بارانی هست ، تا طعم عشق به او بچشاند

ماهتابی هست تا سفره دلش را باز کند

و چشم از زیبایی اش بر ندارد

جهانی دارد که سر به آغوشش بگذارد

آری یک زمین و این همه خوشبختی

دلت نمی خواهد زمین باشی ؟

ای زمینی!

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 19:13 توسط پیمان| |

آسمان را بارها

با ابرهایی تیره تر از این

                     دیده ام

    اما بگو

            ای برگ!

در افق این ابر شبگیران ،

کاین چنین دلگیر و بارانی است

پاره اندوه کدامین یار زندانی است؟!

دکتر شفیعی کدکنی

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 13:12 توسط پیمان| |

 

ارغوان ! شاخه همخون جدا مانده من

آسمان تو چه رنگ است امروز؟

آفتابی است هوا ؟

یا گرفته است هوا؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است

آسمانی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

آنچه می بینم دیوار است

آه ، این سخت سیاه

آنچنان نزدیک است

که چو برمی کشم از سینه نفس

نفسم را برمی گرداند

ره چنان چنان بسته که پرواز نگه

در همین یک قدمی می ماند.

کورسویی ز چراغی رنجور

قصه پرداز شب ظلمانی ست

نفسم می گیرد

که هوا هم اینجا زندانی ست.

هرچه با من اینجاست

رنگ رخ باخنه است

آفتابی هرگز

گوشه چشمی هم

بر فراموشی این دخمه نینداخته است.

اندرین گوشه خاموش فراموش شده

کز دم سردش هر شمعی خاموش شده

یاد رنگینی در خاطر من

گریه می انگیزد:

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می گرید

چون دل من که چنین خون آلود

هر دم از دیده فرو می ریزد.

ارغوان !

این چه رازی ست که هربار بهار

با عزای دل ما می آید

که زمین هرسال از خون پرستو ها رنگین است

وین چنین بر جگر سوختگان

داغ بر داغ می افزاید.

ارغوان ، پنجره خونین زمین !

دامن صبح بگیر

وز سواران خرامنده خورشید بپرس

کی براین دره غم می گذرند.

ارغوان ، خوشه خون !

بامدادان که کبوترها

بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند

جان گل رنگ مرا

بر سر دست بگیر

به تماشا گه پرواز ببر

آه ، بشتاب که همپروازان

نگران غم همپروازند.

ارغوان ، بیرق گلگون بهار !

تو برافراشته باش

شعر خونبار منی

یاد رنگین رفیقانم را

بر زبان داشته باش.

تو بخوان نغمه نا خوانده من

ارغوان ، شاخه همخون جدامانده من!

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 22:13 توسط پیمان| |

سلام دوستان

به علت اینکه بلگفا مرتبا دچار اختلال نا خواسته می شود ترجیح دادم مه وبلاگ دیگری به همین نام در

پزشین بلاگ بسازم.البته اینجا هم هست.و در صورت سالم بودن بلاگفا هر ۲ وبلاگ به هم به روز خواهند شد.

اما خوب بودن یک وبلاگ دیگر ضرر که ندارد.البته شاید گاهی مواقع آن وبلاگ مطالبی داشته باشد که در این وبلاگ موجود نیست.

ممنون.

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 23:59 توسط پیمان| |

پنجره ها من شما را به تماشا می طلبم

سنگ ها ، سنگ ها

من شما را به شکست شیشه های مه گرفته

در سکوت سخت غمگین دلم می طلبم

دست ها ، دست ها

من شما را به سایش

زیر چتر این دی ماه سرد

از برای رفع سرمای دلم می طلبم

آه چشم های تیره ، ای چشم ها

من شما را به تماشای این بخت سیاه

زیر چتر آسمان ابری این روزگار تلخ

می طلبم

آه ای احساس سرد

من تورا می طلبم

تا دوباره زندگانی را با شوق

از سر خطّ سپید کودکی آغاز کنم

و به خوانم این بار

هر چه از رنگ سپید نقش بسته است بر این

کهنه دیوار زمان

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 19:59 توسط پیمان| |

آيا مي شود پرواز کبور هارا 
با ناز
در اوج هم آغوشي
از لب ديوار پراند؟
اين چه ظلميست که رواست؟
يا که پروانه 
ين مظهر عشق 
روي يک شعله سوزان نياز
سخت گداخت
اسم اين را مي توان آيا عشق گذاشت؟
نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 18:57 توسط پیمان| |

آدم گاهی دچار بحران عاطفی می شه.البته گمان می کنم هر کسی تعریف خودش رو از این موضوع داشته باشه.اما این بحران الآن برای من به شکلی خودش رو نشون داده که نمی دونم الان دارم کنترلش می کنم یا نه.دچار شکم در این مورد.چند وقت پیش از کسی خوشم اومده بود که البته هنوز هم بهش علاقه مندم.اما خوب این که یک چیز عادیه این بحران عاطفی که ازش دم زدم کجاست؟!

این بحرانی که من ازش دم می زنم یک شکلی از کنترل احساسات و عدم بروز این احساساته.این برای من به یک بحران تبدیل شده اون هم به شکلی که هیچ تسلطی روی این احساسات ندارم و این باعث عذابم شده.گاهی به سرم می زنه که نشون بدم که هنوز هم بی اندازه علاقه مندش هستم اما خوب یه جورایی می ترسم.اما حالا درگیر اینم که به چه شکلی به این احساست تسلط پیدا کنم!

 

هزار لحظه زندگی کردم

به یک نظاره رخساره ات در مه

هزار سال سپیدبخت گشتم

به یک اشاره ی لبخندت

همین هزار سال و لحظه مرا بس

که یک دم و یک آه

کنار تو قدم زنم به میل

که بوی خاک کوی تو بگیرد

تمام تار و پود جامه من

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 23:53 توسط پیمان| |

دیشب بر اساس یک سری اتفاقات ، خاطراتی برای من تداعی شد که مرا به مرز جنون برد.حالم داشت بهم می خورد و فکرم پریشان بود.

هیچگاه از نفرت خوشم نمی امد.همیشه معتقد بودم هیچ آدمی لایق تنفر نیست . اما امشب برای اولین بار در خوذم احساس نفرت کردم ، آنهم از کسی که سالهای بسیار عاشقانه دوستش می داشتم.انسانی که حالا بسیار خوشحالم که ازش دورم.انسانی که هیچگاه نخواست درک کند و حتی گوش کند.امشب برای اولین بار متنفر شدم.وای که انسانها تا چه حد می توانند بی انصاف باشند و فراموش کار.این حس حالم را بسیار بد کرده است.حتی از خودم هم بدم میاید و در تناقض ذهنم دچار گیجی مضمن شده ام.

شب سیاه است و آسمان ابری است

باران زده است

جاده لغزان است

با تو هستم ای مسافر گوش کن

دنده ات سنگین کن

اینجا دره ها جاذبه دارند

با تو هستم ای مسافر گوش کن

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 12:2 توسط پیمان| |

سلام

آمدم که بگویم به رنگ سیاه

از برای غم رفت و گذار

او رفت تا به یادش تنها به نغمه های دلش گوش کنیم

با عرض تسلیت به مناسبت در گذشت استاد پرویز مشکاتیان

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 12:38 توسط پیمان| |

سلام
چند وقتی هست که به چیز تازه ای نرسیدم.چند وقتی هست که احساس سکون می کنم.خیلی زور می زنم از این حالت در بیام.اما انگار این یک برنامه از پیش نوشته شده است.خوب امروز اصلا نمی خوام از این بگم.امروز می خوام از چیز جدیدی صحبت کنم که خیلی دوستش دارم.آره داریم به آغاز یک فصل جدید نزدیک میشیم.فصلی که حرفهای زیادی برای گفتن دارد.به قول مهدی اخوان پادشاه فصل ها پاییز.آری پاییز در راه است.فصل هفتار رنگی که بی نهایت زیباست.فصلی که از دیدگاه من از چند منظر قابل احترام است.یکی اینکه خزان است و نوید بهار می دهد.یعنی حد اقل برای من بوی بهار می آورد و مسیر وصال بهار است. و از دید من این مسیر بسیار زیبا تر از خود وصال است ، مانند عشق .دیگر اینکه این فصل فصل آشناییست با خیلی ها ذر این فصل آشنا شدم.دیگر اینکه فصل باران پشت شنجره است ؛ و من عاشق این تصویر زیبایم و هزاران چیز زیبای دیگر از پاییز که یکی از آنها مثلا غروب آفتاب پاییز است چون هم زیباست و هم مارا یک روز به بهار نزدیکتر می کند.


آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر ، با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی ،
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش .
ساز او باران ، سرودش باد.
جامه اش شولای عریانی ست
ور جز اینش  جامه ای باید ،
بافته بس شعله زر تار و پودش باد .

گو بروید ، یا نروید ، هر چه در هر جا که خواهد ، یا نمی خواهد ،
باغبان و رهگذری نیست.
باغ نومیدان ،
چشم در راه بهاری نیست.
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد ،
ور برویش برگ لبخندی نمی روید ،
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر یه گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونیست اشک آمیز .
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها ، پاییز !

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 23:53 توسط پیمان| |


کمی دلواپسم امروز

برای دلخوشی هایم

برای تو ، برای من

برای روزهای بعد

که باید سر بگیرو بی تو از سر قصه این زندگانی را

کمی دلواپسم شاید

کمی بیش از خودم

برای لحظه های تلخ دوری

برای آن هدف هایی که با صد آرزو

به امضای تو

بروی قاب این دل بسته بودم

کمی دلسنگی تو

کمی بی فکری من

همین شد آخر کار

چه سودی می برد این دل

ازین تکرار هجو و هیچ

برای چشم بی نگاه تو

تو رفتی

روزها رفته اند

من اما ، ساکت و گنگم

میان لحظه ها غرقم

میان هیچ ها و تو

پر از ایکاش و اما و ولی

اما چه سودی است در این اما و شاید ها ؟!

در نبود تو این تن را چه باید کرد ؟!

 این زندگانی را چه باید کرد؟!

برایم بی تو این دنیا همان هیچ است

بریام زندگانی عادتی نیست بیش

ولی افسوس که عادت قصه تلخیست

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 14:55 توسط پیمان| |

سلام.گاهی آدم تو روزمرگی هاش غرق میشه  و وقت فکر کردن پیدا نیم کنه.یه عده می گن این خوبه اما به نظر من این اصلا جالب نیست.چرا آدم نباید وقت داشته باشه که به کاراش و رفتاراش و حرفاش فکر منه و حتی به چیزای دیگه.یه چند روزی بود که هم سرم خیلی خیلی شلوغ بود و هم حس و حال وب رو نداشتم.امروزم که اومدم اینجا واقعا حرفی واشه گفتن نداشتم دوست داشتم یه چیزی از قیصر بنویسم

چرا بازهم غم؟

چرا باز دلشوره های دمادم؟

پسینگاه جمعه ؛

همان لحظه های هبوط!

همان وقت میلاد آدم !

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 20:35 توسط پیمان| |

در زندگی روزهایی هست که هیچ تکیه گاهی رو حس نمی کنی.یا شاید از تکیه دادن می ترسی.اونوقت از قشنگ ترین چیز زندگیت که  تنهاییت باشه بیزار میشی.دوست داری بزنی تو خیابون.اونوقت میشه که نه حرفات برای اطرافیانت قشنگ و گرمه ، نه کارات و حتی نه نگاهات.نه تنها برای اطرافیانت حتی برای خودت هم جالب نیستی.از روبرو شدن با خودت تو آینه می ترسی.وقتی این طوری میشم آرزو می کنم ایکاش دختر بودم که      حد اقل واسه آرایش کردن می رفتم جلو آینه. اما خوب بهتر که نشدم.نه اینکه فرقی باشه ها نه اما حس میکنم دختر بودن یه جورایی سخت تر از پسر بودنه.اما الان یه چند وقتی هست که اینجوریم.بی تکیه گاه شدم.دارم زور میزنم کسی نفهمه اما این بی پناهی تو نگاهم موج میزنه. اما از طرفی انگار ایندیگه داره برام عادی میشه.اینکه اصلا انگار نیازی بهش ندارم.اما واقعا نمیشه.آدم همیشه به این تکیه گاه نیاز داره.خیلی زور میزنم که در مقابل یه دوست داشتن ساده  مقاومت کنم و به قول عام بیخیالی طی کنم.اما واقعا نمیتونم.نمی دونم چرا.حس می کنم ارادم خیلی ضعیف شده.به قول معروف سست عنصر شدم.آخر این مطلبم با حافظ تموم می کنم.

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا شود که گوشه چشمی به ما کنند

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی

باشد که از خزانه غیبم دوا کنند

نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 22:35 توسط پیمان| |

اینجا گفت و گویی نیست

اینجا سکوت رمز هر حرفی است

اینجا فقط نگکاه تایید می کند

تا این سکوت سرد

تا مغز استخوان نفوذ کند

اینجا باران می بارد

اما بی صدا

اینجا هوا سرد است

اینجا شب است و ستاره ای در آسمان نیست

اینجا عشق از در و دیوار بالا می رود

اما جای من و تو اینجا نیست

اینجا پوشش دلها از جنس سنگ است

اما در دلها خون می جوشد

اما یخ بسته اند و نگاه ها سرد

اما در سر ما پر از من و توست

اینجا منم با یک عکس قدیمی از تو

اینجا منم و یاد تو و آینه

با یک کاسه آب و نمک

در سرخی غروب ، با خون چکیده از خورشید

روزه سکوا خود باز می کنم

اینجا سکوت ما از جنس حسرت است

از حسرت اینکه من – تو ، ما نشد

تنها نشد ، یکی نشد در ختم این کلام

من را به راه خویش برده این دو حرف "ت- و"

"م- ا" پشت در جامانده

امان از این دو حرف "م- ن"

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 14:5 توسط پیمان| |

سلام

بعد از یک مدتی کلنجار رفتن با خودم تصمیم گرفتم یک کمی از خودم بنویسم.اما از اونجا که مطالب خیلی طولانی میشد تصمیم گرفتم به صورت سلسله وار اونها رو بنویسم.پس اگه مطالب ناقص موندند حتما ادامه دارند و در پست بعدی ادامش رو می خونید.در ضمن خوش حال میشم نظرتون رو بدونم.باور کنید من یه گوشم در و یه گوشم در وازه نیست.

و به اسم او

چند وقتی بود که تصمیم گرفته بودم از خیلی چیزها بنویسم.از زندگیم ، از تمام دوست داشتنی هام ، از اعتقاداتم که به مزاج خیلی ها خوش نمیاد(حتی صمیمی ترین دوستانم) ، اما به هر حال همه اینها تشکیل یک واحد رو میده به اسم من.

واحدی که به تعبیرش جهانی خلق شد تا او منیت خود را به اثبات برساند.منی که معتقد است ، جهان خلق شد تا او باشد و ثابت کند که من هستم و در تضاد کامل با دکارت که گفت : " من می اندیشم پس هستم" من می گویم من هستم چون جهان هست ، پس می اندیشم .اما این من ، گاهی از من بودن خسته می شود.گاهی دلش می خواهد به دیگر ضمایر هم فکر کند.به ما ، به تو و حتی به آنها.اما از این فکر کردن دلش می گیرد.ترجیح می دهد که تنها به همان من اکتفا کند.پس به این ترتیب در چشم دیگران می شود یک انسان مغرور و از خود راضی ، می شود انسان خود رای که فقط در ظاهر دوست دارد حرف دیگران را بشنود، اما به قول معروف یک گوشش در است و یک گوشش در وازه.گاهی آنقدر از این افکر به تو و ما ذهنش پر می شود که ساعتها خاموش است و خیره.از این رو هم گمان می برند

که او خسته است و قیافه تنهایی و افسردگی به خود گرفته است.اما در صورتی که این من هیچ علاقه ای به این تصویر از خود ندارد.بنابر این می کوشد تا نقاب به صورت بزند.اما آیا با این نقاب می تواند هم بخندد و هم بگرید؟!

ادامه دارد

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 10:11 توسط پیمان| |

تازه رسیده بودم

گفتم : سلام

هنوز قدم هایم تمام نشده بود

که زیر لب بلند گفتی: سلام

با آنکه تمام بود و نبود را از نگاهم خواندی

گفتی : تعطیل است

و من چیزی در دلم شکست

آرام نشستم 

گفتم : نمی شود از پشت کرکره تماشا کنم

و تو کرکره را کامل کنار زدی

و من تمام مدت حسرت سیبی را داشتم

که هرگز دستم بدان نمی رسید

هنوز هم بوی سیب در استخاره های لحظه هایم می پیچد

گفتی : از راه دور می آیی ؟ کفشهایت گلی است !

گفتم : نه  راه نزدیک بود

جاده خاکی است و نم بارانی زده

لبخندی به لبت نشست و حرفت را خوردی

گفتی : حیف دیر آمدی غذای امروز را قبلی دادم

گفتم : همیشه دیر می آیم برای غذا نیامده بودم

گفتی : گدایی؟! چیزی ندارم که ببخشم

گفتم :همه چیز را می دانی.پس چرا اینگونه؟!

گفتی : شنیده ای لقمه گنده تر از دهن چیست؟

گفتم : حالا که گفت به یک لقمه؟! بگذار لقمه لقمه مهمان باشم

گفتی : وقت تنگ است

گفتم : گلویم خشک است.در کیش ما برای ذبح جرئه ای آب می دهند

گفتی : اینجا آب هم فروشی است

ناگاه چرغ خاموش شد

دیگر تورا ندیدم

دیریست که به دنبال رد پایت می آیم

اما هر گاه دیر می رسم

 

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 17:19 توسط پیمان| |

آره گمان می کنم چند وقتی است که از زیادی در چشم بودن خسته شده ام.بچه تر که بودم(یعنی هنوزم بچه ام)

دوست داشتم همه بهم توجه کنند، از من نظر بخواهند و از من سوال کنند که چه دوست دارم؟!

هر کاری می کردم که در چشم باشم، حتی گاهی داد ،گاهی لبخند ، گاهی گریه و هر چیزی که به ذهنم می رسید، اما هیچ گاه به اندازه امروز در چشم نبوده ام.به اندازه امروز زیر ذره بین نگاههای از پشت عینک اقوام و دمستان نبوده ام.امروز همه نگاهم می کنند که گاهی با ترحم و گاهی با تمسخر و گاهی هم حس نگرانی دارد.اما من حالم دارد به هم می خورد از این همه نگاه.

امروز همه از من می پرسند که چه شده است؟! چرا ساکتی و من در پاسخ چیزی ندارم که بگویم.واقعا چه باید بگویم.اصلا آیا احوال انسانی قابل وصف هستند؟! مجبورم لبخند بزنم یا محل را ترک کنم.

حالا که بزرگتر شده ام می فهمم در چشم بودن چیز جالبی نیست.همه چیز انسان را ازش می گیرد.حتی ساده ترین نیازهایش را از خوردن بگیر تا نفس کشیدن و از همه مهمتر حتی فکر کردن.تا لب می گشایی همه بگونه ای نگاهت می کنند که با خود می گویی ای کاش ساکت می ماندی و خودت در دل خودت به خودت می گویی که ببند دهانت را.

اره ، واقعا خسته شدم از این همه نگاه پر تعجب.انگار من از یک سرزمین دیگر آمده ام.

از این سریال مسافران واسه همین خوشم میاد.

 

شب است و تاریک

خورشید انگار دست از سر آسمان برداشته

حتی سایه اش را هم به او قرض نداده است

و من

تصمیم به پیاده روی گرفته ام

راه می افتم

...

 

ساعتهاست که در خابان راه می روم

ناگاه همه جا تاریک می شود

فانوس خاموش شده است

انگار نفتش تمام شده است

و من نمی دانم کجای این خیابان های سیاهم

آیا بنشینم تا صبح مرا به خانه برساند؟

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 14:4 توسط پیمان| |

من عاشق پلک های توام

که باز و بسته می شوند

ساعت ها به آن خیره می شوم

با هر پلکی که می بندی

تمام شبهای تار مرا با خود می بری

و با هر پلکی که می گشایی

دریچه هایی از امید را برای من می گشایی

آری ، دلم می لرزد

وقتی که چشمهایت را می بندی

و به خواب می روی

یا صورتت و چشمهایت را از من می پوشانی

و می ترسم وقتی خیره می شوی و پلک نمی زنی

و مرا به یاد شبهای تار می اندازی

من عاشق دستان توام

وقتی دستان مرا در میان می گیرد

و می ترسم از زمستان

هنگامی که دستهایت را در جیب می گذاری

من عاشق لبان توام وقتی می خندی

به هنگام  گفتن زیبا ترین کلام

که فقط از لبها و دهان تو می شنوم

تو خود بازگو زیبا ترین کلام دنیا چیست؟!

اینجا به انتظار زیبا ترین خواهم نشست.

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 14:15 توسط پیمان| |

دیوانه ام  ، که از قفس رمیده ام

زنجیر ز پایم بریده ام

در کوچه ها سرگشته می روم

از رفتن بیهوده بر زمان بریده ام

از دید دیگران

که هریک به یک نگاه

رحمی به دل من و ترسی به خویش می برند آزرده ام

آری ، کاش لااقل زنجیر به پایم بود

دست نگهبان به دستم بود

یک نامی از جنون برویم بود

تا شاید از این همه ماجرا، تنها ،

آرزوی خوشی در خیالم بود

اما اینک آرزویی به سرم نیست

کابوسی از حقیقت ، از بودن

این قاب خالی از رنگ زندگی ام را

آغوش کشیده است

تنها نیاز من امروز شاید

همان زنجیر های رنگ پریده ایست

که تنها به یک کلید باز می شدند

و همیشه

در حسرت ربودنش بودم.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 23:8 توسط پیمان| |

شب با هزار امید

بر سقف دشت سایه می کند

این دشت بی ملال

این دشت بی عبور

جز سایه سار شب

هیچ همدمی برایش نیست

انگار دشت از این تکرار مکرر خسته نمی شود

هر شب ستاره ای به ضیافت ریگهای دشت دعوت می شود

با صداقت برای دشت لالایی مادرانه می خواند

انگار حتی شب جز این دشت سرد

هیچ همدمی برایش نیست

که اینگونه عاشقانه به دشت نزدیک می شود

من مانده ام که چگونه دشت از این نزدیکی و تنهایی با شب نمی ترسد؟!

آری

خوش به حال باد که می تواند

گاهی از سر غریزه بر حس و حال عشق بازی شب و دشت سرک بکشد

آری

خوش به حال باد

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 16:56 توسط پیمان| |

سلام.این متن پایین رو پیروز دوست خوبم در جواب شعر من نوشته.شاید تا حدودی حق هم با پیروز باشه.اینجا نمی خوام باهاش بحث کنم.اما می خوام بهش بگم پیروز جان اینجوری هم نیست ....

اما از تو لطفت خیلی ممنون.

نه این منم که با سلاح
به قصد کلبه ی سکوت تو روانه ام
نه!!
این صدای قلب توست
این نوای جان گداز سروده ی نگاه توست
چرا تو این نوا زمن می شنوی
چرا به قلب خود تو گوش جان نمی دهی
تو قلب خود شکسته ای
به عمق غم نشسته ای
تو گرد مرگ به قلب خود خورانده ای
تو احتیاج به من دگر نداره ای
(پیروز)

نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 11:39 توسط پیمان| |

شکسته ای سکوت سرد شیشه گونه های من

نشسته ای میان لحظه های من

برای چه میان رد پای من

نشان ز رد پای توست؟

مگر تو خود نگفته ای که راه من ز راه تو جداست؟

مگر نگفته که از دیار تو روم؟

مگر تو خد به دست خود

ز کاسه آب پاک را بروی خاطرات من نریختی؟

بگو  .... بگو.... !؟

سکوت من شکسته ای

میان آن نشسته ای

برای چه؟!

تو این بار با کدام سلاح به جنگ من آمده ای؟!

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 1:0 توسط پیمان| |

آه از یا برده ام دیگر رنگ رخسارت را

زیر این سقف کوتاه بی روزن

تنها نشسته ام

به یاد تو دل محزون شاد می کنم

لز تو تنها آبی بی انتهایت را در ذهن دارم

که گاهی با آن ابر های پنبه ای که انگار روح آدمی در آنها خفتهبود

به یاد می آورم

از تو و تاریکی شبهایت تنها چشمک نک ستاره هایت

که روزگاری مظهر امید بوذنذ را بیاد می آورم

اما چه کنم ؟!

اینجا نه پنجره ای هست و نه روزنی بر سقف

گرچه سقف کوتاه و من در آخرین طبقه از بلند ترین برج این جهان بی روح هستم

از هرکسی به تو نزدیک ترم

اما افسوس

دستم از چیدن و چشمم از دیدینت محروم

افسوس ...

 

نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 0:34 توسط پیمان| |

در این وادی که ره هموار نیست

آسمان ابری است

گلها پژمرده

زمین خشک است

امید زندگی بر دست های ماست

که شاید از سر لطفی ‌نوایی یا که یک رنگی

بدان بازیم

ببخشاییم بر تمام ناملایم رفتارها

دست حقیرش را باز پس گیریم

نگاهی از سر ناچاری و امید

دوباره بر قدم ها یا که نه بر جا قدم ها

بیاندازیم

با این دل گرفته و چشمان خیس و دستان سرد

در این هوای حزن آلود و سربی

دوباره گامها از سر بیگیریم

دو باره سر بسوی این افقهای ناپیدا و گم در میان ابرهای سرد و سنگی

راه را از سر بگیریم

به این امید که شاید خفته ای در راه

با پایی شکسته در مسیر افتاده باشد تنها

دستش دراز کند بسوی

که پس از سالها

تنها عابر این گذرگاه بی عبوری

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 23:41 توسط پیمان| |


Design By : Night Skin