من از روشنايي روزي حرف مي زنم
كه برف هاي سپيد از آسمان تيره و تار مي بارند
و فرياد سكوت بر لبهاي باز خشكيده مانده بود
همچون يك لبخند ماسيده بر لبان يك مجسمه
و زمان باز ايستاده بود
از رفتن و چرخش
و گونه ها خيس از شوق چشم هاي سرخ
راه را بر اشك باز مي كردند
اما اشك سر از پا نمي شناخت
آري
من از زماني مي گويم
كه عقربه هاي ساعت به مركز یک عمر زندگي بي خاطره
مي گردند و دايره مي كشند
تا كاملترين شكل هندسي را در ذهن تداعي كنند
تا نقص هاي زندگي خود را ، به رخ ما نكشند
و هنوزهم ، آينه از وادادن اين همه نقش تكراري
بر ديوار سياه پوش خاطره ها
آزرده است.
اما هنوز از عمرش باقي است و
باز هم قصه اجبار
* * *
خورشيد ساكت مانده است
پشت اين ابرهاي سرد و يكدست
كه در اوج سياهي سپيد مي بارند
و زمين در اوج گرما ، سرد وکرخت
انگار همه چيز حتي زمان يخ بسته است
و چشمهاي تيريمان نگاهشان را
تنها به يك نقطه
در انتهاي شبهاي بي فردا
گره زده اند .
چه فايده از آمدن فردا
وقتي ديروزي پشت سرت نيست؟!
وقتي ماهي نيست تا در آن
خورشيد را ببيني
كه شايد گرماي نچندان تند خرداد را
در شبهاي سرد آذر احساس كني
بايد تنها، تن ها را به همان آينه دل خوش كرد
بايد به غرايز تن داد
تا در قابي
كه نامش را زندگي گذارده اند
براي خودت جايي بيابي
تا شايد آينه
تصوير پر تكرار تورا در عمق بي عمقي زمان ثبت كند
و اين چيزي جز يك قانون ساده نيست !!!
تكرار . . تكرار . . . تكرار . . .!!!